خطوط نامفهوم

نه این که فروتنم،نه!!!فقط فرو می روم در تنم...هر از گاهی که بی سابقه گریه می کنم

سال ھاست که خورشید
از عشق ماه می سوزد
و باران
دلسوزی ابرھاست برای او
باران عرق ریزان اِبرھاست
زمانی که سعی می کنند
زمین را دور خورشید بچرخانند
محض خاطر آن ھمه دیروز
نرو
کمی تحمل کن
ببین قطره ھای باران
وقتی که از ھم جدا می شوند
چه زود می میرند
این آسمان خجالت نمی کشد
با این ھمه سن و سال
تا دلش می گیرد
مثل بچه ھا
می نشیند و ھای ھای گریه می کند! .

 

 

 

 


+نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت۱٢:٠٤ ‎ب.ظتوسط حمید | نظرات ()

نامه...

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...

باد و بارانی بود اندرون دلم ...

و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...

کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !

خوب ... برای که بنویسم حالا ؟

تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!

یادم آمد ...

آدم برای خدا چیزیکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،

خدا خودش برمی دارد ... !

 پرشدم از شوق برای نوشتن ...

دراز کشیدم روی زمین و دستی

زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !

 

نوشتم :

 سلام ، محبوب من ... !

چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !

چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...

صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و

نسیم را می وزانی بینشان ...

آدم حالی به حالی می شود !

هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،

دل آدم را اینطور ببرد !

خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !

آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم

و داغش می کند با سرپنجه هایش !

تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !

 معشوق صبور من ...

می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،

می آیی به پیشم !

دستت را حس می کنم که روی پیشانی ام

دانه های شبنم می کارد ،

رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح

مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف

اگر تو نبودی "تو" معنی نداشت !

تو تمام " توی" منی ...

اگر می بینی چشمم به در می ما ند

نه اینکه یادم رفته " تو" هستی !

که می دانم هستی در کنارم ...

منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !

و برود و بگوید کسی نیاید !

معبود من ...

اگر دیدی روزی کسی در کنارم بود

خودت می دانی و می فهمی که به یقین تکه ای از "تو"

را با خود داشته که رهایش نکردم !

مگر نه اینکه " تو" غرق در زیبایی ها هستی !!!

گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !

 مطلوب من ...

سرم را گاهی بگیر بین بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...

نکند یادت برود که سخت نیازمند توام !

من اگر یادم برود تقصیر توست که یادم نمی اندازی

تو باید مرا باور کنی !

از تمام خواستن هایم !

تو خیلی خوبی !

برای کسی که دوستت دارد

و برای کسی که یادش رفته دوستت دارد ...

 

مهربان من ...

می شود از این به بعد بنویسم برایت؟

چرا نشود ...

راستی یادت نرود !

آن " تویی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...

 

(( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خیلی بزرگی

برای اینکه دوستت داشته باشم ،یک توی کوچکتر را به من دادی

تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))

  نامه را تا کردم و سُراندم زیر گوشه فرش

خدا خودش یاد دارد

کاش جوابش را بدهد

ندهد هم می دانم که می خواند

چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

سوگند...

ای قلب من!

به خدا سوگندت می دهم ای قلب من!

عشق خود را کتمان کن، شکوه ی ما را از دیده ها پنهان کن، فاش کننده اسرار احمق است،

برای عاشق نیکوتر است سکوت و راز داری!

به خدا سوگندت می دهم ای قلب من!

اگر جوینده ای نزد تو آمد، تا حالت را جویا شود، به او هرگز چیزی مگو.

 

ای قلب من!  اگر گویندت معشوقت کجاست؟ بگو با دیگری رفت، و از پرساننده دور شو.

به خدا سوگندت می دهم ای قلب من!

اشتیاقت را پنهان کن، زیرا تو را درمان نخواهند کرد، عشق در جان ما مانند شرابی در جام پنهان است.

به خدا سوگندت می دهم ای قلب من!

رنج خود را حبس کن، تا اگر دریا غوغا شود، یا فلک غرش کند، ایمن باشی

 

 

 

 

عاشقانه!


گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری
یه دوستی
که واسته روبه‌روت
محکم توی چشمات رو نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو... صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه‌ت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه...
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی... همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده...
که بهت بگه « تو چته؟ بسه؟به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی...
که بری بغلش...
که بغلت کنه...
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت... توی موهات...
که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش...
که تو چشمات رو ببندی...
روی شونه‌ش گریه کنی...
بلرزی
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



+نوشته شده در شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت۱۱:٤٢ ‎ق.ظتوسط حمید | نظرات ()


جمعه ی خوبی نبود
شھر بوی سردخانه می داد
و در حومه ی خیابان
کودکان بِی بلوغ
پوست می انداختند
و مردان چِارزانو
در فلس مِاھیان یخ زده
بھ دنبال صدای ماھیگیر می گشتند
و زنی که از کنار من رد شد
با دو چشم لطیفش
تو را به یادم آورد
چقدر کم بودنت زیاد بود
چقدر نبودی
چقدر...
شب شده بود
و به اندازه ی کابوسی فقط
فرصت خواب داشتم...

+نوشته شده در جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت٥:٠٥ ‎ب.ظتوسط حمید | نظرات ()

نه این که فروتنم ، نه
فقط فرو می روم در تنم
ھراز گاھی
که بی سابقه گریه می کنم
و از پا در می آیم
که خودخوری
سھم ناروای من از این عاشقانه ی مظلوم است
نمی فھمی چرا ؟
نمی شود که نباشی
و من از رنگ انگشترت
به چشم خاتون تاریخی ام برسم
که ھر گرد
نگین
خیسِ
عنابی اش
التماس بود و تشر بود
نمی فھمی چرا ؟
که نبودنت
چون
تماس اسید و
اندام آدمی ست
و حالا
که روی صندلی
جای تو خاک نشسته
می خواھم
گریه کنم ...

+نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ساعت۱:٤۳ ‎ب.ظتوسط حمید | نظرات ()


مرد وقتی خورد زمین ، یاد بچگیش افتاد .

روزی که دوید به سمت مامان و خورد زمین .

پسرک بند کفششو درست گره نزده بود .

امروز هم می خواست بره پیش مامان .

امروز هم طناب رو درست گره نزده بود .

امروز هم خورد زمین!!!

 

 

 

حسرت...

تمام روز به میله ها چنگ زد

وتمام روز در قفس بسته ماند

قناری یک روز دیگر را هم بیرون قفس شب کرد ...

 

فیلمنامه...


- نمایی سیاه و سفید :
کسی سرش بالای دار
اما
دست بردار نیست!!!

نمایی سفید :

دختری بین چین ھای پیراھنش
خواب اسبی سفید می بیند
اسب بی سوار تعبیرخوبی ندارد
-

نمایی سیاه :

دستی زمخت ،
خنجری ضخیم ،
کسی که سرش را بریده اند
و مرده اش کنار خیابان
( سر ) درآورده است .

 


+نوشته شده در جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ساعت۱۱:٤۸ ‎ق.ظتوسط حمید | نظرات ()

خانه ای باید
با سقفی حصیری ، تیرھای ترک خورده
و دیوار سفید ، نه، نه، آبی
و عکس تو روی تاقچه ، نه، نه، کنار.....
این چه رویای قِشنگی ست
وقتی که یک صندلی ھم
برای نشستن نداریم .

+نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ساعت٦:۱٥ ‎ب.ظتوسط حمید | نظرات ()

وقتی عقیده عقده خوانده می شود
و نور چِراغ در آب ، مھتاب
تلقی
و متانت زمین
زیر برف یخ می زند
نان از یتیم خانه می دزدیم
و می فھمیم
دزد ، اشتباه چاپی دِرد است!!!

+نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ساعت٦:٠٩ ‎ب.ظتوسط حمید | نظرات ()

باز آمدم از راه سفر یک بار دگر در خونه                                                گل داده باز گلخونه دل از بوی تو و دردونه تو

سر می نهد این خانه بدوش شادان و خموش

                                                          برشونه تو

پر میکند از باده شوق چشمون خود و پیمونه تو


باز امشب این دیوونه دل بر بام و در سر میزنه

غم اومده تا پشت در باز حلقه بر در میزنه

یاد تو و دوری تو آتیش به جونم میزنه

من می روم اما دلم در سینه پرپر می زنه

سرد و غمین میخونه این ویرونه دل...باز امشب این دیوونه دل...


+نوشته شده در جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸ساعت۱٠:۳۱ ‎ق.ظتوسط حمید | نظرات ()